عشق زیبا

ستایشی ایست در این زیبایی

تو همان لیلی من وبر من نیمایی

تو ای فرشته ی هما

عشق و زیبایی و نما

می رویم با هم سوی فردایی

سرشار و آکنده از هیچ دردهایی

عطر تنت چون گل یاس

تو را آغوش گیرم باز

می ستانم تو را از خدای یکتا

با چون تویی گویم صدها رازها

می خواهد ام در بطن سینه ام

نشینم در عشق بی کینه ام.

کوهی ایست از حرفهایی نگفته بر زبانم.

به گل مانده وصف تو بر کلام ام

چشمانت آتشی ایست از این زیبایی

غرق شده هست و نیست در چنین عشق اغمایی.

می تابی و بی تابی بر یخ دوری

شفا دهی کوری عشق در چنین شب‌هایی

می‌رویم می ایستایم و می آیم

در حال و لحظه و فردایی

در نغمه و شعر و آواز

بمان با من باز باز باز

30/3/1405

شنبه 16:20

دل قربانی

باز دل روان می شود در عشق من

زمان زبان می شود در عشق من

حس کوه عشق در جویبار عشق

معشوقه ای می خواهد برای قبر،خشت

آتشی می سازد از آن فوش نازنین

کودک ستمگر عشق می نشیند در کمین

می آید تا لحظه های دیگری را بشمرد

در دهان آغوش دندانهای با هم ستیزه جو را بشنود

آرام در دهان می گوید،کودک همین شهرم

به لاف نداده ریالی عالم این دهرم

می روم سوی منی چون تو منی

توزیح گزاف درد دلی چند می خری

4:20چهارشنبه 6/3/1405

قربانی

ره به سوی دیوار ایست

که در هم می شکند لحظه ها را

بوسه می گیرد از یادها

می رود سوی شراب و جام ها

آغوشی ایست در این پیکار

سپیده دم در این تاریکی پیداست

کودکی می زاید از آن ناپیدا

من و او می رویم سوی او در این ازدحام ها

مادر زمین را آغوش می گیریم

میوه هایی از آن می چینیم

گازی با دهان از آن می گیریم

به فردایی که از دیروز نیامده است

باغمیازه کش دار می گوییم

پدر و مادر غیر ارادی دلم مرا به برد

خواهم آمد سویت

همچون بیگانه ای در گوش آن

گویم

نامحرم نکن بویم

شاید رنگ گونه ام خجل شود

مرا سوی مستانه ای عشقی برد

با تیر عشقی نگاهی دلم را گیرد هدف

چهارشنبه 4:5

6/3/1405

عشق مرده

تویی ای سیمای زندگی

تو ای عشق وصال پیوستگی

تو ای لرزانده سینه ام

شکافنده درد و کینه ام

بیا با من لحظه ای رها کن

قدمی در آینده و فردا کن

آتش بزن در عشق مرده ام

چشمان خموش و خفته ام

دستی بکش بر عشق باغ فراغ

کن بهشت آخرت بر من داغ

می گریزم ز لحظه جدایی

تو که همای امروز وفردایی

بیا بنشین با آغوش باز

تا بگویم با تو صدها راز

ندانی این نگاه و آن نگاه آتشین

بر تو و من شده آخرین

ای ستاننده داد من

عشق امروز و گذشته بیداد من

با من هم قدمی بیا درین

تا رسیم به آن بهشت برین

ای آفرین و آفرین و آفرین

توهستی آخرین و آخرین و آخرین

1:26 بامداد

چهارشنبه 26/9/1404

ندا

زندگی جاریست ولی اما اه

من هنوز بر سر آن تاوان آن پیمان ام

می گذرم از دیار ظلم دوری پیغام ام

می شکنم ز بلور نجوا

می سوزم ز فریاد

که داده ای منو بر باد

آتشی بر برپاست ز نیاش دستان ام

می گریزم ز گفتگو شبهایم

هنوز ام تویی آن نگاه دردهایم

استخوانی شکسته در گلو و فرجام ام

می آیم سوی تو دل و قلب آشیان ام

بی تو می روم سوی نیمه پنهان

ام

با تو اما بی تو از چشمان اشکبار ام

طلسمی که می جهد سوی فردا ام

دیگری نیست درین یادمان ام

می آیم و می روم دگر گریزی نیست

آرزوی نیست و اخ تاریک

می گریزم ازین عشق کوره ره باریک

با نگاهی بی نگاه آفرین آخرین

می روم سوی قلب تپنده بر این سینه

نشسته بر قفسی درین اندام ام

ساعت2 بامداد دوشنبه

۲۴/۹/۱۴۰۴

افسوس عشق

بر کوچه خواستن تو می گذرم

دیگر از تونیست اثر

طلسم دوری تو شده است اسیر دیگری

من شده ام غرق تباهی ها

دستان ناسپاس تو در قلب چون منی

چشمان ات به سوی آغوشی شکستنی ایست

در من نعره ای خشکیده جان میگیرد و

از آن فریاد تکیده ای غریب

منه کودک خام عشق !؟خورده ام فریب باز دیگری

درنده ای بر من نادان عشق شده حریف

وای که سوختم از اتش تو ای عشق غریب

قسم بر چون تویی نگذرم

تا نگیری دل و قلب چون منی هدف

غریبه مانم تا ابد ز عشقم نماند ز من اثر

آشیان دلم دگر ندارد

ز کوچه خواستن ات خبر

نیمه شب یکشنبه آذرماه 2:15

16/9/1404

نگاه

شکوفا کن شکوفا کن

من دردمند توام

مرا پیدای پیدا کن

شکسته ام بلوری بودم

در کوره ره عشق ات

دزدانه در حضوری بوده ام

فریاد فریاد از این بیداد

از آن چشمان پیدای نیما

چنان و چنونی بودم

در آتش عشق ات

فراز و فرودی بودم

بیا بشکن طلسم دوری

بر من بینوا کن شکوهی

شیونی ایست در دیدار تو

عجب پیدا کنم چشم شیوای تو

آتشی ایست در نگاه تو

خوشا رسم به وجود همای تو

23/8/1404

11:15جمعه

باز تو

ستاره من!؟کجایی بهاره من

با توام ای نیلوفر من

شکسته در دل من، ای نگاره من

آتش زدی مناره عشق من

بیا بی صدا در زمانه من

ای تیر در عشق کمانه من

چون می گذری بی من

در این حاشا بهانه من

چون می روی ای عاشقانه من

مرا ببر با خود ای شیون فغانه من

ره رو درین تب نمایه من

زین پس باز تمام من

شکسته آشکاره فریاد من

در دلی چو قلب من

یک سپاسی هست ای من!من

در سازه غزل شکاره من

چهارشنبه

7/8/1404

1:10

تردید

بردیدگانم صبر و بی حسم

نمی دانم تا به کی

این چنین بگذر بنشینم

بلور وجودم را بشکنم

بپرس از درونم

شاید این چنین بنشینم

در این کوره راه بگریزم

آتش شعله ور در تردید

تا به کی امید بر این تغییر

ستاره ای در این آسمان

عاقبت این ره خاموشی ایست

سرنوشت در این کارزار

تابویی نافرجام

۱۶/۴/۱۴۰۴

۳:۰۰

روزگار

در چشمانت رویا ایست

که روح مرا با خود می برد

همه وجود مرا با خود می برد

اسمانی از رنگین کمان برایم نمی خرد

خدایا سپاس اما اه!؟

صدایی از تو نمی آید

تپش ضربان قلب مرا نمی شنود

باز من ترس و تردید

که بگریزم دوباره با تغییر

نمی دانم که چنین دریایی

باز بر پهنه دلم که گویند عشق است

شاید گویی دوباره می گریزم و فریاد

شاید شده ام اسیر بازیگری با تدبیر

ندایی مرا می خواند به خود

برو نه ترس او معشوقه ای ایست

شاید دیوایست زین جا برخیز

آتشی که گرفته همه وجودم

تشنه لبانت بگیر همه را ستوده ام

اینگونه عشقی چو آتشی مرا می رباید

زین گونه برو؟نعره کنم

از این سقوط در این دره کنم

خدایا ستایش تو را که من اینگونه ام

عاشق دره عشق در این بیغوله ام

چنین است داستان این روزگار

دوباره بر خیزم باز دگر باز

۲:۵۰

۱۱/۴/۱۴.۴