دل قربانی
باز دل روان می شود در عشق من
زمان زبان می شود در عشق من
حس کوه عشق در جویبار عشق
معشوقه ای می خواهد برای قبر،خشت
آتشی می سازد از آن فوش نازنین
کودک ستمگر عشق می نشیند در کمین
می آید تا لحظه های دیگری را بشمرد
در دهان آغوش دندانهای با هم ستیزه جو را بشنود
آرام در دهان می گوید،کودک همین شهرم
به لاف نداده ریالی عالم این دهرم
می روم سوی منی چون تو منی
توزیح گزاف درد دلی چند می خری
4:20چهارشنبه 6/3/1405
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 18:30 توسط امیدرمضانی
|